|
ناتوران شرح دل يک ناتور مانند
| ||
|
رضا امیرخانی و آن طرز نوشتن یاجوج و ماجوجیش را اصلاً دوست نداشتم نه من او نه سفر به سیستان و نه بی وطنش را اما الحق که قیدار حکایت دیگری است دل برد و چشم عجب حکایتی بود تا عمق جان نشست از بس صمیمی بود و بی مجامله از بس مردانگی داشت و خون از بس دیانت داشت بی دین فروشی و از بس زیبا بود بدون جمال پرستی گویی ناتورمان کمی قیدارمآب شده است این روزها ناتور قیدار دشت عجب حکایتی است [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:53 ] [ محمدعلی دشتی ]
این روزها باورم نمی شوم که ناتورمانندی سی ساله ام سخت بود دل کندن از روزهای کودکی و فصل نخست ناتوری هنگامی که تن چوبی ناتوری ام قد کشید و برگونه هایم تارهایی سیاه رنگ نشست اما انگار بازهم فصل خوشی از راه آمده بود سرشار از شور جوانی و خنده و فریاد و عشق و ... اما امشب بر سر یک دروازه ایستاده ناتوری که سی بهار را دیده است یک طرفش دنیای پشت سر و یک طرف دنیای پیش رو فردا که شب را آتش بزند خورشید دیگر بر مزرعه های شما ناتور دیروزی برپا ایستاده نخواهد بود آری باید از این دروازه گذشت اگر با احترام نگذری با خواری تو را عبور می دهند پس ای ناتور ای من ای خود خود سرت را بالا بگیر بگذار و بگذر دنیایی نو برایت آغوش گشوده است [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 2:28 ] [ محمدعلی دشتی ]
ممنوع چیست؟ مرز ممنوعه را چطور بشناسیم؟ آیا نباید از مرز ممنوعه عبور کرد؟ عبور از مرزهای ممنوعه چه پیامدهایی را با خود به بار می آورد؟ انسان را چه شده است که خود را آن سوی مرزهای ممنوعه می بیند؟ آیا باید به جواب این پرسش های دشوار اندیشه کرد؟ یا باید دل داد به دریا؟ (خودش می برتت هرجا دلش خواست ...) [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 2:42 ] [ محمدعلی دشتی ]
ناتور خانه نو کرده است هوا تازه کرده و پنجره گشوده است انگار دوباره دستی به انحناهای روح تارک عنکبوت گرفته کشیده انگار دیوارهای دل مخموری شسته و حیاط بی برگی را جارو کرده است باز هوایی شده است ؟ اما نه یادم آمد تقویم ناتوری هم بهار را نشانه رفته است [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 17:12 ] [ محمدعلی دشتی ]
(اسمش حسین پناهی بود، مردی ناتمام که هم کوچه ما بود چند صباحی) چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند واندکی سکوت...... [ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 3:41 ] [ محمدعلی دشتی ]
دور از هیاهوهای یک شهر سیاه فارغ از دلهره های پیچیده مردمان دود گرفته میان دشت های باز مغربی نشانی هست از یک خانه با دیوارهای آجری حیاطی کوچک و بی آلایش و در دل خانه مردمانی سرشار از سادگی زلال چون رود با محبت چون دریا و مهربان چون نسیم که داشته و نداشته هایشان را تقدیم می کنند تقدیم مایی که اهل شهر دودیم مایی که احمقانه نابخردانه و بچگانه فخر می فروشیم که اهل خراب آبادیم و گویشمان چنین است و چنانی فکر می کنیم زمین به مدار شهر دود می چرخد فکر می کنیم که همه باید مثل ما شوند و الا مستوجب تحقیرند فکر می کنیم که جشن تنها زمانی جشن است که در قاموس ما برگزار شود و با غرور گام بر می داریم اما الحق که طبلی توخالی شده ایم نه معنایی از فرهیختگی یافته ایم و نه نشانی از بزرگواری تنها با ماسکی زشت که بوی تعفن تجددخواهانه اش دنیا را پر کرده است ژستی احمقانه گرفتیم تا تمام ساده نبودن هایمان را پنهان کنیم سفر به عمق سادگی سفری کم نظیر بود برای این ناتورنما تا زنگار بشوید و سادگی را در آغوش گیرد یک روز هم نگذشته است اما چقدر دلم تنگ است برای هوای صاف آن آبادی و برای مردمی که بوی مهر می دهند و سادگی را ساده معنا کرده اند [ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 3:28 ] [ محمدعلی دشتی ]
از این پس
دهم تیرماه تنها یادبودی برای تولد یک ناتورنما نیست بلکه تندیسی است برای یک خاطره ناتوری از تو تویی که مهربان ایستاده بودی سلیقه های بلندت را آورده بودی و دستانت سرشار از فراوانی ها بود تویی که دوستت دارم [ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 18:19 ] [ محمدعلی دشتی ]
یادش به خیر
فکر کنم یکی از همان آدم های کله گنده یکی از همان اهل تفلسف یکی که نامش هایدگر بود جمله جالبی داشت: " اندیشه برانگیزترین امر در زمانه اندیشه برانگیز ما آن است که ما هنوز فکر نمی کنیم " اما حالا هم که مغز کاهی ناتورنما این جمله را به خاطر آورده است هر چی تلاش می کند بازهم نمی تواند فکر کند ژست می گیرد لباس فرهیختگی می پوشد در جمع بزرگان حاضر می شود پشت تریبون ها حرف می زند اما هرجه به مغز کاهی اش فشار می آورد بازهم نمی تواند فکر کند اما تنها گاهی که خیلی به موفقیت نزدیک می شود فکر می کند که چرا فکر نمی کند!!! [ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 11:30 ] [ محمدعلی دشتی ]
در دنیای ناتوری ام کشفی بزرگ کرده ام یافته ام که گاو بودن، بی تفاوت گذشتن از کنار آدمها، دل خوش کردن به علوفه، و نشخار چیزی نیست جز یک مغز کرم زده که حافظه اش بوی یونجه می دهد و فقط چند دقیقه را به خاطر نگاه می دارد و نه بیشتر و الا فراموش نمی کرد که آن روزها که شاخ نداشت گوساله ای بیش نبود اما بر خلاف نوشتار پیشین در باب گاوهای انسان نما دیگر اعراض نمی کنم و راه پرهیز درپیش نمی گیرم چراکه دنیا با گاوها هم زیباست و بودن موجوداتی از این دست به یاد می آورد گرانسنگی انسان های دیگر را و در این مقایسه است که طلا ارج می یابد و مطلّا به زباله دان تاریخ می رود [ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 15:36 ] [ محمدعلی دشتی ]
امشب که به آسمان نگاه کردم قرص ماه، کامل بود گوییا اخبار خوشی در راه است. امشب که در لابلای صفحه های مجاز می گشتم تصویر مردی را دیدم، که از فروریزش آخرین برگ یک درخت امتناع می کرد گوییا هنوز تا پاییز فاصله ای باقی است. امشب خوشحالم به فرداهای روشن می اندیشم و امید را در دلم آبیاری می کنم خدایا کمک! [ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ] [ 21:10 ] [ محمدعلی دشتی ]
ما که پای ناتوریمان هزار سال است که گیر کرده در این مزرعه لم یزرع
اما یادش به خیر از بزرگترهامان روزگاری شنیدیم که قطاری هست و سنگی و دستی و کودکی و ... که به گاه تحرک دست ها به سنگ می روند و قطار هدف می شود اما اگر ثابت و بی درنگ و بی فایده بر سرجایش بماند نه سنگی هست و نه دردی شاید راز این ثبات ناتورمانندی هزار ساله ما هم ترس از همین سنگ باشد اما خوش به حال آن قطاری که بی ترس گام برداشت و سنگ و درد را چشید اما حرکت کرد آری رفیق حرکت! داستانی که همیشه پرسنگ است و پردرد اما وای چقدر شعار زده شد این نوشتار کج مرام بگذار کمی رنگ صداقت بردارم از رنگدانی خیال اگر راستش را بخواهی وقتی با خودم خلوت می کنم در وجودم حس عمیقی را به سوی سنگ پراکنی به آنها که می روند، می یابم من هم دوست دارم همه آنها را با سنگ بزنم اصلاً بیاید همه با هم سنگ برداریم و همه متحرکان عالم را با سنگ بزنیم شاید آن وقت همه بی تحرک شدیم و همه خیالمان راحت شد شاید آن وقت همه سنگ شدیم پس پیش به سوی قلوه سنگی بزرگ برای آنکه گام بر می دارد به امید روزهایی سنگی و ثابت [ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 17:46 ] [ محمدعلی دشتی ]
واژه با شهر نگویم که دگر محرم اسرار بمرد سالیان رفت و رفیق و می جانانه بمرد مست ویرانه به هوش باش که در این ایام کنج میخانه و یار و لب پیمانه بمرد [ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 3:28 ] [ محمدعلی دشتی ]
پرنده ای که بر بام همسایه نشسته بود پرکشید
پنجره های رنگارنگ مجاز بسته شد و حتی گاو ترانه خوان سپیده دمان مرد فقط یک ناتور ماند و دشتی بسان یک چهاردیواری بدون پنجره سال ها گذشت و گذشت تا این که یک روز ناتور به بالا نگریست بالایی که سال های سال از آن غافل بود اما چون نیک نگریست تو را یافت تویی که آسمان آبی همیشه اش بودی تویی که همیشه سقف دلتنگی هایش بودی تویی که همیشه بودی اما بی صدا آرام و بی سخن بی هیاهو و جنجال ساده و پاک آبی و لاجوردی تویی که ناتور ندیده بودت پس ای سقف همیشگی ای آسمان بی آلایش استادگی این چشم سرشار از پوشال را بگیر و زندانی کن زندانی آسمانی که بی انتهاست [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 9:17 ] [ محمدعلی دشتی ]
با توام با تویی که سهراب خوانده ای راستی این روزها چندبار چشمهایت را شسته ای؟ و یا تو آری تو تویی که شاملو در دست داری روزگاری از این غریب تر به خاطر داری؟ و با توام تویی که قیصر را دوست داشتی با من بگو که هنوز کسی در باد فریاد می زد؟ اما تو تویی که شعر بلغور می کنی چرا این روزها دفترت را سیاه نمی کنی؟ [ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 ] [ 21:56 ] [ محمدعلی دشتی ]
سلامم به باران و آیینه باد به دلهای خوش رنگ و بی کینه باد سلامی به زیبایی این بهار به یاران امروز و دیرینه باد [ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 23:32 ] [ محمدعلی دشتی ]
دلم نمی خواست به بهانه های مرسوم سال نو، چند خطی بنویسم و به رسم مالوف و عهد مرسوم مبارک باد بگویم چون نو شدن سال و ایام در قاموس این ناتور کج مرام فقط صدای یک توپ و آواز یک دهل نیست اما اکنون دلم می خواهد بنویسم که الحق روزگارم نو شده است چرا که پنجره ای گشوده ام و پلکانی را یافته ام به ایام کودکی آنجا که عشق ها بی دروغ بود و آدم ها بی نقاب قهرها طعم آشتی داشت و رفاقت ها بی ملال عیدها پر دلهره بود و نگاه ها با بدرودها قطع نمی شد دل نگرانی ها بوی نان نمی داد و سبزی هایش گره نمی خورد بی سبب
[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 16:5 ] [ محمدعلی دشتی ]
حرف من نه از جنس توهین است و نه از جنس افترا نه بر مدار بی اخلاقی است و نه از سنخ سخافت تنها دل نوشته ای است ز مشاهدات هر روزه یک ناتورمانند حقیر --------- با خودم می گفتم چرا بعضی برای توهین از واژه "گاو" استفاده می کنند چرا در میان این همه حیوان، گاو و الاغ بر دیگران برتری یافته اند و از باب ذم هم که شده مورد استفاده نوع بشر قرار می گیرند تکلیفم با الاغ روشن بود اما با گاو مشکل داشتم آخر در کودکی شنیده بودم که گاو برای نوع بشر بسیار مفید است شیرش چرمش گوشتش و ... اش حال مانده بودم متحیر که داستان از چه قرار است در همین اثنا یکی از برابرم گذشت نگاه کرد به من من را دعوت کرد با هم نشستیم ایام گذراندیم و بعد گذاشت و رفت وقتی صدایش کردم بی تفاوت گذشت و من بی اختیار گفتم "چه آدم گاوی!" البته حرف من اندکی زشت بود و به دور از نزاکت اما انگار در ناخودآگاه خود یافتم که معنای اتم گاو بودن یعنی بی تفاوت بودن به آنچه می گذرد و دل خوش کردن به علوفه و نشخار پس با صدای بلند اعلام می کنم که از گاو بودن اعراض دارم و از تمامی گاوهای انسان نما پرهیز می کنم
[ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 3:33 ] [ محمدعلی دشتی ]
سکوت می کنم
به فرو ریزش یک امپراتوری بی روح می نگرم صدای اشباح در شبهایم زوزه می کشد و زنی که دائماْ فریاد می زند و ترسی که با چماق ایستاده و محبتی که با تبر سر بریده شده است اما من هم چنان سکوت می کنم و به فرو ریزش یک امپراتوری بی روح می نگرم چراکه برای ویرانی خانه عنکبوت یک سکوت سرد کافی است [ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ] [ 10:41 ] [ محمدعلی دشتی ]
آدم ها دو دسته اند: یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ... یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ... یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ... یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ... یا از من شجاعترن که بهشون میگم بی کله و ... یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ... یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ... یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ... کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت! (به نقل از نوشت گاه گذر سیدعلی و مسعود محمودی)
[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 17:6 ] [ محمدعلی دشتی ]
دل پر از سودای دوست بود
چشم ها بی تاب دوباره حس بازگشت بیداد می کرد خدا نزدیک شده بود لمس تسبیح زمین و زمان حرف های اهورایی یک مرد با نام پدر اما باز یک معامله بی سود یک معامله پرضرر فروختن آیات و گرفتن ثمنی قلیل که اگر همه دنیا هم بود، باز قلیل بود وای به حال این ناتور وامانده که مشتی خنذر پنذر خرید اما انگار هنوز بیرون این دخمه سرد نوری منتظر این ناتور وامانده هست
[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 1:57 ] [ محمدعلی دشتی ]
جعبه جادويي خانه مان باز بود
اول خيال کردم نمايش است يا حداقل يک برنامه دراماتيک اما نه خبر بود خبر داغ داغ درهاي همه جا براي پولدارها باز باز است شريف اميرکبير تهران خواجه نصير علم و صنعت و اساساً هرجا که دلتان بخواهد توجيه جالبي هم وجود داشت ارتقاي کيفيت و امکانات!!! هاج و واج ماندم آن هم از گروهي که خود را نماينده من مي دانند و صداهايشان اوج مي گيرد در تکرار واژه عدالت ياد آن آيه شريفه قرآن افتادم: "اکثرهم لايعقلون" والله اعلم
[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 13:0 ] [ محمدعلی دشتی ]
آيا عزيزي معنايي مي دانيد براي اين واژه غريب ما که هرچه کتاب ها را زير و رو کرديم فقط چند شاخص يافتيم با مشتي قصه هاي قشنگ غاز و ببر و اژدها و ... البته چند نسخه و الگو هم يافت شد انگار عده اي بر ساحل آرامش نشسته اند و براي بيچارگان جهان هاي ديگر نسخه و الگو مي بافند اما من کمي بدبينم به داستان هاي غاز و ببر اما استاد ما هم چنان اصرار دارد و من با چند پرسش در برابرش ايستاده ام استاد درد بورکينافاسو با نسخه هاي مشتي مک دونالد خور ساکت مي شود؟ اصلاً خوب شدن بورکينافاسوي عزيز چه سودي به حال مک دونالد خورها دارد؟ آيا اين ها نسخه است تا داروي باشد براي درد يا مخدري است براي تخديري ديگر؟ و استاد بي توجه بازهم اصرار مي کند ...
[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 2:46 ] [ محمدعلی دشتی ]
چقدر هياهو و زرق و برق چقدر آرزومند چقدر عاشق سينه چاک دارد اين ينگه دنيا گويي قطعه اي از بهشت است آدم هايش چقدر شيک حرف مي زنند چه حرف هاي جالبي مي زنند انگار از ما بهترون اند آزادي رهايي حق و حقوق براي بشر تکنولوژي پيشرفت توسعه هاروارد ام آي تي استنفورد برکلي اما ناگهان عصر حجر کتاب سوزي قرآن سوزي و چند نقطه مي داني به چه مي ماند؟ به بادکنک بزرگي که به ناگاه مي ترکد [ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 1:58 ] [ محمدعلی دشتی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||